|
روزهایی که قلبم از درد میترکید
شبهایی که تا صبح گریه میکردم خند ه های تمسخر آمیز تو و او بر عشق پاک و وفای بی اندازه ام غمهایی که با کمر شکسته میکشیدم تازیانه هایی که تو هر لحظه بر تن نحیفم می زدی سلول تاریک و زنجیر های سرد همه و همه تمام شد.......... من همه روزهای زیبای جوانی ام همه عشق و ارزوهایم را در زندان خیانت تو دادم تا فقط زنده بمانم نفرین به تو
خدایا به الهام های تو در فاصله ها محتا جم
تا گامهایم به سوی سعادت و رستگاری هدایت شود . به شکیبایی تو محتاجم تا در خلوت و سکوت خودم لحظه ای از یاد تو و حضور ارام بخش تو غافل نباشم . ای دلسوزترین از همه به من!و ای مهربانترین مونس من ! باورم این است که صدایم را میشنوی و وقتی اشکهایم بر گونه هایم میریزد بارش رحمت تو مرا نوازش میکند و دلم ارام میگیرد .
گل يخ اين گل ِ احساس و بی پروا گل مغرور پر قدرت ، گل بی مقصد فردا زعطرش هر دلی احيا ، نگاهش اشکی در سرما زگرمای درون گل ، شود آئينه بی پروا چو قلبش بّر زند دل را ، دل سرد زمستان را بهاری می کند هر دم ، چو آرايد شب سرد را گلی در سايه ی خورشيد ، که روياند محبت را گلی با چهره ای ساده ، گل تنهای بی خار زمستان ها گل يخ اين گل ِ احساس و بی پروا .
با خودم عهد بستم بار دیگر که تورا دیدم بگویم از تو دلگیرم اما باز تورا دیدمو گفتم بی تو میمیرم
شانه هایم زیر بار غم شکست
در روز ۲۷ ماه رجب که حضرت به سن ۴۰سالگی رسیده بود.(به روایت امام حسن عسگری(ع))چون خداوند متعال دل او را بهترین دلها و خاشع تر،مطیع تر وبزرگ تر از همه دلها یافت.پس جبرئیل فرود آمد وبازوی حضرت را تکان داد وگفت:((ای محمد بخوان)) فرمود:((چه بخوانم؟))گفت: ((اقرا باسم ربگ الذی خلق**خلق الانسان من علق)) یعنی بخوان به نام پرودگارت که تو راخلق کرده،انسان را از علق ایجاد کرده است.پس وحی ها ی خدا را به او رسانید. چون ملائکه رفتند وحضرت از کوه پایین آمد، انوار جلال او را فرا گرفته بود.که هیچ کس نمی توانست به حضرت نگاه کند وبر هر درخت ، گیاه وسنگ می گذشت بر آن حضرت سجده می کردند وبه زبان فصیح می گفتند: ((السلام علیک یا نبی الله الاسلام علیک یا رسول الله)). چون داخل خانه رفت از شعاع خورشید جمالش خانه منور گشت.خدیجه گفت :((ای محمد(ص)،این چه نوری است که در تو مشاهده میکنم؟)) فرمود:این نور پیغمبری است،بگو ((لا اله ال الله محمد رسول الله)).خدیجه گفت: ((سالهاست که من پیغمبری تو رامیدانم)).پس شهادت گفت وبه آن حضرت ایمان آورد.
در این زمانه هیچكس خودش نیست كسی برای یك نفس خودش نیست
همین دمی كه رفت و بازدم شد نفس ـ نفس، نفس ـ نفس خودش نیست
همین هوا كه عین عشق پاك است گره كه خود با هوس خودش نیست
خدای ما اگر كه در خود ماست كسی كه بیخداست، پس خودش نیست
دلی كه گرد خویش میتند تار، اگرچه قدر یك مگس، خودش نیست
مگس، به هركجا، بهجز مگس نیست ولی عقاب در قفس، خودش نیست
تو ای من، ای عقاب ِ بستهبالم اگرچه بر تو راه ِ پیش و پس نیست
تو دستكم كمی شبیه خود باش در این جهان كه هیچكس خودش نیست
تمام درد ِ ما همین خود ِ ماست تمام شد، همین و بس: خودش نیست
روزی که میگفتی من با تو می مانم روزی که دانستی من بی تو می میرم روزی که با عشقت بستی به زنجیرم بازنده من بودم ٬ این بوده تقدیرم باور نمی کردم هرگز جدایی را آن آمدن با عشق این بی وفائی را عاشق نبودی تو من عاشقت بودم در قبله گاه عشق بودی تو معبودم آرام و آسوده در خواب خوش بودی یک لحظه من بی تو هرگز نیاسودم
من از سالها پیش محتاج مردی بودم که بر بازوانش چون گنجشک بگریم مردی که پاره هایم را... چون پاره های بلور شکسته گرد آورد. عشق تو... ای محبوب من تا درون شهر های حزن و اندوهم برده است... و پیش از آنکه تو را بشناسم... به درون شهر های حزن و اندوه قدم ننهاده بودم وهرگز نمی دانستم که اشک تجسم یک انسان کامل است وانسان بی اندوه یادگاری از انسان است.
|
About![]()
خدایا !
Home
|